تبليغاتX
ادبیات کودک

آب

بابا

بابا توی آب شنا می کند

آب بعد از بابا هم شنا می کند



+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 8:10  توسط امیدرویا  | 


بهارو باغ و بارون

رفته خونه اش زمستون

...


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 8:7  توسط امیدرویا  | 

میخوام با همه ی برفای دنیا یه آدم برفی بسازم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 9:4  توسط امیدرویا  | 

 

برای نوشتن آنقدر کوچک شده ام

که فقط گریه می کنم

و از بس عصبانی شدم

نوک مدادم شکست!

حالا  نمی توانم برای گنجشک های باغچه

بنویسم:آب

 

مادرم گفت: برای چه گریه می کنی؟

گفتم:می خواهم گنجشک ها از تشنگی نمیرند

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 15:45  توسط امیدرویا  | 

 

یک شعر بابرداشت کامل از نوشته طاهره خردور

 

مادرم می گوید: دنیا خیلی بزرگ است

پدرم می گوید:اصلن نمی توانی تصورش را بکنی.باید بزرگ شوی تا بفهمی.

من حسابی گیج شده ام.

اصلن از حرفهایشان سر در نمی آورم.

دنیا خیلی هم بزرگ نیست.

نگاهش کنید

کنار من روی نیمکت نشسته است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 18:43  توسط امیدرویا  | 

-سلام

-سلام

-با من دوست می شی؟

-به من بستنی می دی؟

-باشه! با من دوستی دیگه؟!

-اگه فردا هم بستنی بخوریم آره!

-ما با هم دوست شدیم آخ جون

***

(فردا)

 

-دیگه بستنی نمی خوام!

-چرا؟

-آخه زمستون نمی شه بستنی خورد!

-پس یعنی با من دوست نیستی؟

-چرا دوستم! ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:15  توسط امیدرویا  |