آب
بابا
بابا توی آب شنا می کند
آب بعد از بابا هم شنا می کند
بهارو باغ و بارون
رفته خونه اش زمستون
...
برای نوشتن آنقدر کوچک شده ام
که فقط گریه می کنم
و از بس عصبانی شدم
نوک مدادم شکست!
حالا نمی توانم برای گنجشک های باغچه
بنویسم:آب
مادرم گفت: برای چه گریه می کنی؟
گفتم:می خواهم گنجشک ها از تشنگی نمیرند
یک شعر بابرداشت کامل از نوشته طاهره خردور
مادرم می گوید: دنیا خیلی بزرگ است
پدرم می گوید:اصلن نمی توانی تصورش را بکنی.باید بزرگ شوی تا بفهمی.
من حسابی گیج شده ام.
اصلن از حرفهایشان سر در نمی آورم.
دنیا خیلی هم بزرگ نیست.
نگاهش کنید
کنار من روی نیمکت نشسته است.
-سلام
-سلام
-با من دوست می شی؟
-به من بستنی می دی؟
-باشه! با من دوستی دیگه؟!
-اگه فردا هم بستنی بخوریم آره!
-ما با هم دوست شدیم آخ جون
***
(فردا)
-دیگه بستنی نمی خوام!
-چرا؟
-آخه زمستون نمی شه بستنی خورد!
-پس یعنی با من دوست نیستی؟
-چرا دوستم! ...